{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 29

BEYOND TIME

پارت بیست‌ونهم | دو سال سکوت

صبح روز بعد، سرین از خواب که بیدار شد، اولین چیزی که به ذهنش رسید، همان گفت‌وگوی دیشب بود.

چشم‌های جونگ‌کوک.

صدای لرزانش.

و آخرین جمله‌اش:

«نمی‌تونم قول بدم فراموشت کنم.»

سرین چند دقیقه به سقف خیره ماند.

بعد از تخت بلند شد و کنار پنجره رفت.

ناخودآگاه به جاده نگاه کرد.

شاید می‌آمد.

شاید دوباره حرف می‌زدند.

شاید هنوز فرصتی بود که همه‌چیز را درست کنند.

اما آن روز، جونگ‌کوک نیامد.

روز بعد هم نیامد.

سه روز گذشت.

یک هفته.

بعد سرین از یکی از خدمتکارها شنید که فرمانده برای مأموریتی مهم از شهر خارج شده است.

سرین همان‌جا ایستاد.

ـ کی؟

ـ تا جایی که می‌دونم، چند روز پیش.

قلبش فرو ریخت.

ـ چند روز پیش؟

ـ بله، بانو.

سرین دیگر چیزی نپرسید.

به اتاقش برگشت و در را بست.

پس حتی خداحافظی هم نکرده بود.

نه نامه‌ای.

نه پیغامی.

هیچ چیز.

اول عصبانی شد.

ـ حتی خداحافظی هم نکرد...

اما چند دقیقه بعد، وقتی دوباره حرف‌های دیشب را به یاد آورد، عصبانیتش کم‌رنگ شد.

شاید خودش باعث شده بود.

شاید جونگ‌کوک فقط خواسته بود قبل از اینکه بیشتر آسیب ببیند، برود.

سرین روی صندلی کنار پنجره نشست.

آرام گفت:

ـ تقصیر من بود...


---

روزها تبدیل به هفته شدند.

سرین دیگر به رودخانه نمی‌رفت.

مسیر آسیاب را هم کنار گذاشت.

حتی وقتی اسبش را برای سواری بیرون می‌آورد، ناخودآگاه به سمت جاده‌ای می‌رفت که روزی از آن برای دیدن جونگ‌کوک استفاده می‌کردند.

بعد خودش مسیر را عوض می‌کرد.

او تصمیم گرفته بود زندگی‌اش را متوقف نکند.

اگر قرار بود جونگ‌کوک برنگردد، خودش باید ادامه می‌داد.

صبح‌ها ساعت‌ها سوارکاری می‌کرد.

بعد تیراندازی تمرین می‌کرد.

عصرها شمشیرزنی.

شب‌ها کتاب می‌خواند.

پدرش کم‌کم متوجه تغییرش شد.

سرین دیگر درباره‌ی ازدواج حرف نمی‌زد.

وقتی خواستگاری می‌آمد، فقط یک جواب داشت:

ـ نه.

یکی بعد از دیگری ردشان می‌کرد.

یک بار هه‌را با نگرانی پرسید:

ـ سرین، نمی‌خوای هیچ‌وقت ازدواج کنی؟

سرین کتابش را بست.

ـ شاید.

ـ شاید یعنی چی؟

ـ یعنی شاید هیچ‌وقت کسی رو پیدا نکنم که بخوام باهاش زندگی کنم.

هه‌را نگاهش کرد.

می‌دانست دخترش هنوز منتظر کسی است که دیگر خبری از او ندارد.


---

ماه‌ها گذشت.

بعد یک سال.

سرین تغییر کرده بود.

قوی‌تر شده بود.

در سوارکاری مهارت زیادی پیدا کرده بود و شمشیرش را با اطمینان بیشتری در دست می‌گرفت.

حتی در مهمانی‌ها هم دیگر مثل گذشته پرحرف نبود.

آرام بود.

محکم.

اما شب‌ها فرق می‌کرد.

وقتی همه می‌خوابیدند، سرین گاهی چراغ اتاقش را روشن نگه می‌داشت.

یک شب کتاب رومئو و ژولیت را باز کرده بود.

چند صفحه خواند.

بعد کتاب را بست.

چشم‌هایش پر شد.

با ناراحتی گفت:

ـ لعنت به شما دوتا...

کتاب را روی تخت گذاشت و صورتش را با دست پوشاند.

دو سال گذشته بود.

دو سال بدون یک خبر.

بدون یک نامه.

بدون اینکه بداند جونگ‌کوک کجاست.

اما عجیب‌ترین قسمت این بود که با گذشت زمان، علاقه‌اش کمتر نشده بود.

فقط یاد گرفته بود آن را پنهان کند.


---

در سال دوم، سرین دیگر منتظر بازگشتش نبود.

یا حداقل این چیزی بود که به خودش می‌گفت.

یک عصر بارانی، کنار پنجره ایستاده بود و موهایش را شانه می‌کرد.

صدای باران روی شیشه می‌خورد.

ناگهان صدای آشنایی در ذهنش پیچید:

«وقتی موضوع تو باشه، دلم نمی‌خواد زود تسلیم بشم.»

سرین چشم‌هایش را بست.

ـ دروغگو...

لبخند تلخی زد.

ـ خودت زودتر تسلیم شدی.

اما نمی‌دانست در همان ساعت، در شهری بسیار دور، مردی که دو سال تمام از او خبری نداشت، برای بازگشت آماده می‌شد.

و سرین هنوز نمی‌دانست بارانِ یک شب، قرار است تمام آرامشی را که طی دو سال ساخته بود، از بین ببرد.
دیدگاه ها (۰)

P : 30

P : 31

P : 28

P : 27

P 24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط